اينجا از پله هاي حزن
بالا مي روم
و باز هم چند چراغ است
و چند چهره آشنا
و تلخي قهوه و سيگار
و چون ابري بر تنهايي خود
مي بارم
و چوب ميز و صندلي کافه شوکا
برايم واقعيتي است برتر
و شهر در زير نگاهم جان
مي سپارد
بيژن جلالي...