..عقده ي خود را فرو مي خورد
چون خمير شيشه ، سوزان جرعه اي از شعله و نشتر
و به دشخواري فرو مي برد
لقمه ي بغضي که قوت غابش آن بود..
" هي فلاني ! زندگي شايد همين باشد ؟
يک فريب ساده و کوچک .
آن هم از دست عزيزي که تو دنيا را
جز براي او و جز با او نمي خواهي .
من گمانم زندگي بايد همين باشد..
آه!.. آه !
او چرا اين را نمي داند،که در اينجا
من دلم تنگ است.. يک ذره ست؟
شاتقي هم آدم ست ، اي داد بر من ، داد..
اي فغان ! فرياد!.....
....... " اخوان " بزرگ و عزيز...