بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
حالم؟ ... خوش نیست! حالم؟! ... نه! اصلا خوش نیست!!! پشت سرت آب نخواهم ریخت ، چون ... باور نمی کنم رفتنت را ! من ؛ دخترکی پشت هزاران دیوار اشک می ریزم و *** به خیالت مهربانی می کنی اگر *** تو فقط اشک های مرا می بینی و برف باریده است! 90/12/14 هم از سکوت گریزان و هم از صدا بیزار زمین از آمدن برف تازه خشنود است قدم زدم ! ریه هایم شد از هوا لبریز اگر چه می گذریم از کنار هم آرام به مسجد آمدم و نا امید برگشتم صدای قاری و گلدسته های پژمرده به خانه ام بروم؟! خانه از سکوت پر است تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست! فاضل نظری گاه با خودم می اندیشم ، کاش می شد آدمی تمام زندگانی اش را در کوله پشتی اش می گذاشت و از این لحظات، از این مردمان به ظاهر دوست و در پشت صورتک ها و لبخند هایشان دشمن، می گریخت! به جایی می رفت که در آنجا لزومی نداشت برای حرف زدن ، هزار بار سخنانت را از قبل نشخوار کنی مبادا آن بگویی که نباید! مبادا برداشتی شود که نباید ! مبادا ... نباید ... طشت رسوایی ما از بام عرش افتاده است خدایا ! چه دنیای بدی خلق کرده ای ! یا شاید هم آدم های بدی آفریده ای! گاهی آدم ها مدت زیادی را صرف ایجاد یک تغییر در خود می کنند ؛ اما تنها یک تلنگر کوچک کافی است تا هر آنچه را که در مدتی طولانی رشته اند ، پنبه کنند. من... سرطان دارم. سرطانِ بدخیم ِ حرف های نگفته!!! و محتاجم به ... شیمی درمانی چشمانت. چشمانت را از من نگیر !
وقتی که یادت می رود از تاکسی پیاده شوی
وقتی که یادت نرفته اما حتی توانایی آن را نداری که به راننده بگویی بایستد
وقتی که تنها با شنیدن صدای بوق ممتد یک ماشین می فهمی درست وسط خیابان راه می روی
وقتی که تمام شب را ؛ نه از ترس و نه از سرما ، بر خود می لرزی
وقتی که ....
وقتی که ....
خوب معلوم است که یک جای کار می لنگد!
گاه با کمی آب می توان ، "بغضـــــــــــی" را فروخورد !!!
دلخوش شده به طعم پُکی از سیگار
از خلسه ی چشمان تو هم خسته شدم؛
ای از من و زندگانی من بیزار!
با دستانم
محکم تر از همیشه دهانم را می فشارم
مبادا که بالا بیاورم
فریاد فرو خورده ای را که
وسعت سرزمین وجودم را فرا گرفته است!
پس از یک عمر ندیدن ها
یا لااقل تظاهر به ندیدن ها
بازگردی و بگویی دوستم داری؟
دست های فشرده شده بر دهان
" باور کن این اشک ها از سر شوق نیست! "
و رد پاهای خسته ات در کنار باغچه؛
زیباترین تصویری که از زمستان
در یاد من قاب می شود!!!
چنین چرا دلتنگم ؟! چنین چرا بیزار
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار
قدم زدم ! ریه هایم شد از هوا بیزار
شما ز من متنفر ، من از شما بیزار
دل از مشاهده ی تلخی ریا بیزار
اذان مرده و دل های از خدا بیزار
سکوت می کند از زندگی مرا بیزار
از این سکوت گریزان ، از آن صدا بیزار
من می خواهم حقیقت بودنم را رو به سوی مردمی فریاد بزنم که ... که ... که با نیش زبانشان قلب مرا نشانه رفته اند ! خدایا ! محمدی دیگر بفرست تا این بار به بندگانت که نه ! به مردمانت بگوید :
بینوا آن کس که می خواهد کند رسوا مرا!!!
تنها یک بعد از ظهر دلتنگ پاییزی کافیست ، تا نیرویی عجیب ، باعث شود دکمه های پالتو ات را ببندی و اولین قدم را برای اولین راهپیمایی پاییز امسال برداری و تمام راه را با تمایل ِ شهوت گون ِ گریستن در مقابل چشم مردمی که ممکن است تو را دیوانه بیانگارند ، مبارزه کنی. تنها یک بعد از ظهر دلتنگ پاییزی کافیست ، تا بار دیگر همچون خیال خوش سال های دور ، با حرص و ولع تمام ، مناظر اطرافت را با چشم هایت ببلعی. تنها یک نیروی عجیب در این بعد ازظهر دلگیر کافی است تا هنگام عبور از کنار زنی که در پارک نشسته و دود قلیان و حالت خلسه گون چشمانش را از دور می بینی ، نه تنها روحت بلکه تمام رگ های وجودت ، کشش و تمایلی عجیب به بازگشت دوباره ی به نه سالگی و تجربه ی دیگر باره ی طعم و بوی سکر آور قلیان ، احساس کنند.
«می خواهم برگردم به کودکی ...!» ( 90/9/14 )
*****
- که می خواستی برگردی به کودکی؟
- آره خوب!
- کی تا حالا برگشته به کودکی ش؟
کی ؟ کجا؟
- می خواستم... می خواستم اما مقدورم نشد
آه
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها , خیره گی ها , خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی وبازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروزبه قرنی دیگر
خنده بر عر عر خر
من!
من باید برگردم ,
تا تو قبرستون ده , غش غش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه!
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده
کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست؟
گناه پای شل گاو سیاه ، گردن کیست
چه گلی رااگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه
من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب
شیربرنج سحری تو خوردم
من بودم , من بودم که اون شب شیربرنج سحری توخوردم.
تا به بابا بگم , باشه باشه , نمی خواد کولم کنی!
گندوما رو تو ببر , من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا , نرم تا اون ور کوه!
من می خوام برگردم به کودکی!!
من می خوام برگردم به کودکی!!
(حسین پناهی)
| Design By : Pichak |

